قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4928

تاريخ الفي ( فارسى )

ايشان رفت و در باغ گلستان كه اميرزاده عمر شيخ احداث كرده بود ، نزول نمود . و امرا نوكران خاصهء او را گرفته به سمرقند فرستادند . اميرزاده محمد چون از اين واقعه آگاه شد جمعى از معتمدان خود را فرستاده كه در باغ اميرزاده اسكندر را به قيد درآوردند و جمعى از نوكران شاهزاده اسكندر را اميرزاده محمد سلطان به قتل رسانيد . و اين واقعه چون به عرض صاحبقران رسيد ، بسيار متألم شد و امير الله‌داد را - چنان كه گذشت - در سمرقند به جهت همين فرستاد . ذكر وقايع مصر و شام در اين سال اين است كه چون ناصر ، حاكم مصر از شام گريخت و به مصر آمد ، از آنكه صاحبقران او را تعاقب نمايد و به مصر آيد ، انديشهء بسيار داشت . تا آنكه خبر مراجعت آن حضرت به مصر آمد و مصريان بر سر نزاع با يكديگر رفتند . صاحب تاريخ مصر ابن جهر نوشته است كه فرار از شام را باعث نيز اختلاف اين جماعت بود ؛ چه ، در آن روز كه شبش به آخر روانهء مصر شد ، جمعى كثير از امراى معتبر در شام پنهان شدند و بر زبان [ ها ] افتاد كه آن جماعت ايلغار نموده به مصر رفتند كه قلعهء قاهره را بگيرند . بدين جهت جمعى ديگر از امرا كه منازع آن جماعت بودند ناصر را خواهى نخواهى در شب مذكور به جانب مصر بردند ، و الا چندوقت ديگر محافظت قلعهء شام مىتوانستند كرد . القصه يشبك ، سلطان را بر آن داشت كه جمعى از امرا را به امارت ولايت شام تعيين نمود . و چون مىدانستند كه غرض از اين فرستادن اخراج از مصر است ، قبول نكردند . روز ديگر سلطان امرا را به قلعه طلبيده گفت كه « ديروز بعضى از غلامان را تعيين نموده‌ام به خدمات و نرفته‌اند . » يكى از امرا گفت كه « هرگاه سلطان اين جماعت را از مصر بيرون مىكند ، از غلامان اعتمادى ملك ظاهر در خدمت سلطان باقى نمىماند . » سلطان در جواب گفت كه « هر كس اطاعت حكم مىكند او دشمن من است نه غلام ! » و امرا در جواب خاموشى اختيار كردند . و سلطان بعد از بيرون رفتن امرا حكم كرد كه منشورهاى حكومت آن ولايت را كه مقرر شده بود ، به در خانهء امرا برده انداختند . و امرا بعضى قبول رفتن نكرده و بعضى در قبول نوكرى نيز توقف كردند و اتفاق كرده نزد سودون به ماردين رفتند و او را بر آن داشتند كه كس نزد يشبك فرستد و شفاعت كرد كه رفتن آن جماعت را به شام موقوف گرداند . و يشبك در جواب سخن درشت گفت و گفت كه « از سلطان شفاعت مىبايد كرد . » و سودون نزد سلطان رفته به عرض رسانيد كه « اگر رفتن اين [ 517 ب ] جماعت به حكم موقوف شود بهتر است ؛ چه ، اكثر يراق پوشيده در پايين قلعه جمع شده‌اند . » و سلطان جمعى از نزديكان خود را نزد غلامان فرستاد كه « شما را به غير موسوم علوفه خدمت نفرموده‌ايم ، بلكه شما را رعايت كرده